یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
| سخن شیطان | |
|
گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد! پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!» |
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت هديه داد زل بزني و به
جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام
نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سختهچه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت هديه داد زل بزني و به
جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام
نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
ميدانستم:
که از کاسه شکسته آب نخواهي خورد ...
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر
اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است.
دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي
فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
عشق مي ورزيم چرا که او نخست به ما عشق ورزيد چرا که خدا عشق است
زندگي اجبار است ... مرگ اختيار است... عشق يک بار است... جدايي دشوار است... ولي نفس کشيدن بي تو محال است
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي پويند مبادا شعله ي در ان نهان باشد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو صد دو بيتي صد غزل دارم و حتي يك بغل شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو ضربه آهنگ غزلهايم صداي پاي توست اين صداي پاي رؤيايي تمامش مال تو
از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش. شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه
بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
| حکایت فرزند و خانواده | |
|
آخه چرا؟ سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت: « پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم» والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم. پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.» پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.» والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت. در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند خود را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت!! بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده... |


