شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نیست
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته ی
عاطفه هااست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونه ی ماست
...ما سرانجام
سر انجام گرفتیم به هیچ
راهی سفر به هیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم
چاره ای نیست اگر انسانیم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
دنیا
دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا
یکریز می گریند
سنگین یک چیدن
سر پنجه ی بی اعتنای تست
و قلب مغموم کبوترها
در استکاک لحظه های دام
با سرخی شفاف
در انتظار مهربانی های چشمانند
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است
خسرو گلسرخی
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
نه علیکم
نه سپیدم ، نه سیاهم
نه چنانم که تو گوئی ، نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و
شنیدی و تو دانی
نه سمائم ، نه زمینم ،نه بزنجیر کسی بسته و نه برده دینم ، نه چنان
چشمه آبم ، نه سرابم ،نه برای دل تنهائی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم ، نه سفیرم ، نه فرستاده پیرم ، نه بهرخانقه و مسجد
و میخانه فقیرم
نه جهنم ، نه بهشتم ، نه چنین بوده سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتند .حقیقت نه برنگ است و نه بو
نه های است و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم
تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند ، تو آنی ،خود تو جام جهانی ، گرنهانی و عیانی
تو همانی ، تو همانی
که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی و ندانی و ندانی و ندانی که تو آن
نقطه عشقی و تو اسرار نهانی
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
توی قاب خیس این پنجره ها عکسی از جمعهی غمگین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه
نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد
کاش میبستم چشامو این ازم بر نمیاد
داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه با لبای بسته فریاد میکنه
داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه ..
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
به راستي چقدرسخت است
خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري
درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن
و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.
.. دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است
صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
|
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، سرها در گريبان است.
كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن وديدارياران را. نگه جز پيش پارا ديد نتواند، كه ره تاريك ولغزان است. وگر دست محبت سوي كس يازي، به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛ كه سرما سخت سوزان است. نفس كزگرمگاه سينه مي آيد برون،ابري شود تاريك. چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفي كاينست،پس ديگر چه داري چشم ز چشم د.ستان دور يا نزديك؟ مسيحاي جوانمرد من اي پير پيرهن چركين! هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آي..... دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي،در بگشاي! منم من ميهمان هر شبت، لولي وَش مغموم. منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور. منم دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور نه از رومم،نه اززنگم،همان بي رنگ بي رنگم. بيا بگشاي در،بگشاي دلتنگم. حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج ميلرزد. تگرگي نيست،مرگي نيست. صدايي گر شنيدي،صحبت سرما ودندان ست. من امشب آمدستم وام بگذارم. حسابت را كنار جام بگذارم. چه مي گويي كه بيگه شد،سحرشد،بامدادآمد؟ فريبت مي دهد،برآسمان اين سرخي بعداز سحرگه نيست. حريفا!گوش سرما برده است اين،يادگارسيلي سرد زمستان ست. وقنديل سپهر تنگ ميدان،مرده يا زنده، به تابوتِ ستبرظلمت نه توي مرگ اندود،پنهان ست. حريفا!روچراغ باده رابفروز،شب با روز يكسان است. |
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
| سخن شیطان | |
|
گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد! پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!» |
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت هديه داد زل بزني و به
جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام
نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سختهچه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت هديه داد زل بزني و به
جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام
نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
ميدانستم:
که از کاسه شکسته آب نخواهي خورد ...
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر
اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است.
دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي
فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
عشق مي ورزيم چرا که او نخست به ما عشق ورزيد چرا که خدا عشق است
زندگي اجبار است ... مرگ اختيار است... عشق يک بار است... جدايي دشوار است... ولي نفس کشيدن بي تو محال است
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي پويند مبادا شعله ي در ان نهان باشد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو صد دو بيتي صد غزل دارم و حتي يك بغل شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو ضربه آهنگ غزلهايم صداي پاي توست اين صداي پاي رؤيايي تمامش مال تو
از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش. شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه
بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
| حکایت فرزند و خانواده | |
|
آخه چرا؟ سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت: « پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم» والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم. پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.» پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.» والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت. در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند خود را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت!! بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده... |
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
|
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام! دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند وجودم به لرزه افتاد او که بود؟؟ |



